به آرامی آغاز به مردن می کنی اگر سفر نکنی اگر چیزی نخوانی اگر به اصوات زندگی گوش ندهی اگر از خودت قدردانی نکنی به آرامی آغاز به مردن میکنی زمانیکه خودباوری را در خودت بکشی وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند به آرامی آغاز به مردن میکنی اگر برده عادات خود شوی، اگرهمیشه از یک راه تکراری بروی ... اگر روزمرگی را تغییر ندهی اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی تو به آرامی آغاز به مردن میکنی اگر از شور و حرارت از احساسات سرکش و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وا میدارند و ضربان قلبت را تندترمی کنند دوری کنی ... تو به آرامی آغاز به مردن میکنی اگر هنگامیکه با شغلت، یا عشقت شاد نیستی، آنرا عوض نکنی اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی اگر ورای رویاها نروی اگر به خودت اجازه ندهی که حداقل یکبار در تمام زندگیت ورای مصلحت اندیشی بروی ... امروز زندگی را آغاز کن! امروز مخاطره کن! امروز کاری بکن!
برای رسیدن به لحظات شیرین زندگی ازخودگذشتگی وشکستن غرورلازم است
برای زندگی زندگی
کن وبرای دیگران تنفس وبرای روشن کردن محفل دیگران شمع باش بسوزوبسازوروشنی بخش خصوصاًکه آن دیگران
غرومات زندگی توباشند پس سوختن برای آنانکه دوستشان داری دوستداشتن است.
زندگی حقیقتی است که همه ی جانداران با آن مواجه می شوند. منظورم از جانداران یعنی همه ی موجودات زنده اعم از انسان ها ، حیوانات ، گیاهان و هر چیز ریز و درشتی که حرکت می کند و یا نفس می کشد . من یک انسانم پس می خواهم درباره ی زندگی انسان ها بگویم .
بگذارید اول از خودم شروع کنم . من کسی هستم که حقیقت زندگیم را قبول دارم و با آن کنار آمده ام می خواهد چه بد باشد چه خوب.اما همه انسان ها افکار شبیه به همی ندارند و خیلی از آن ها مثل من فکر نمی کنند . روشن تر بگویم دوست دارند زندگی آن طور که باب میلشان است پیش برود برای مثال اگر فردی از اعضای خانوادیشان فوت کند، با حقیقت مرگ آن فرد روبرو نمی شوند و در آخر یا افسردگی می گیرند و یا از غم دوری آن خودشان هم دق می کنند.
به طور کلی زندگی کنونیشان را نمی پذیرند . دنیای این گونه افراد را ترس فرا گرفته است که نکند اتفاق بدی روی زندگیشان تاثیر گذار باشد .
همه ما مداد رنگی ها توی جعبمون حاضر بودیم که صاحبمون اومد و گفت برای من نقاشی طبیعت رو بکشین . بعد از دقایقی مداد رنگی ها از جعبشون بیرون اومدن و آماده برای کشیدن نقاشی شدن . من دیر تر از همه مداد رنگی ها از جعبه بیرون اومدم چون می دونستم که این نقاشی به من نیاز نداره . روی میز آقای هاشمی ، صاحبمو میگم ، ایستاده بودم که صورتی اومد و گفت تو رنگ سفیدی ، به هیچ دردی نمی خوری اما من مد روزم چه پسر چه دختر منو می پسندن بعد از اون مشکی اومد و گفت من خیلی مشهورم صاحبم توی بیشتر کارها از من استفاده می کنه اما تو چی؟
نوبت سبز بود که منو تحقیر کنه . اومد جلو ، یک تنه ی محکم به من زد و گفت من رنگ طبیعتم به خاطر همین خیلی از من استفاده می کنن ولی تو ........
خلاصه هر کدوم از مداد ها با حرفاشون به من یک کنایه می زدن و می رفتن سر کارشون .
خیلی حالم بد بود انگار زمین و زمان روی سرم خراب شده بود . کم کم داشت کار مداد رنگی ها تموم می شد ، شب شده بود همه رفتن توی جعبه و خوابیدن اما من بیدار بودم اون شب توی آسمون اونقدر ستاره کشیدم تا تموم شدم.
اما الآن خیلی خوشحالم که توی جعبه ی مداد رنگی های بهشتی هستم و از این بابت خدا رو شکر می کنم.
پروفسور مقابل کلاس فلسفه خود ایستاد و چند شیء روروی میز گذاشت. وقتی کلاسشروعشد، بدون هیچ کلمه ای، یک شیشه بسیار بزرگ سس مایونز رو برداشت و شروع بهپرکردن آن با چند توپ گلفکرد. بعد ازشاگردان خود پرسید که آیا این ظرف پراست؟ و همه موافقت کردند.
سپس پروفسور ظرفی از سنگریزه برداشت و آنها رو بهداخل شیشه ریخت و شیشه رو بهآرامی تکان داد. سنگریزه ها در بین مناطق باز بینتوپهای گلف قرار گرفتند؛ و سپس دوباره از دانشجویانپرسید که آیا ظرف پر است؟ و بازهمگی موافقت کردند.
بعد دوباره پروفسور ظرفی از ماسه را برداشت و داخلشیشهریخت؛ و خوب البته، ماسهها همه جاهای خالی رو پر کردند. او یکبار دیگر از پرسید کهآیا ظرف پر است و دانشجویان یکصدا گفتند: "بله". بعد پروفسور دو فنجان پر ازقهوه از زیر میز برداشت و روی همه محتویات داخل شیشه خالی کرد. " درحقیقت دارمجاهای خالی بین ماسهها رو پر می کنم!" همه دانشجویان خندیدند
. در حالی که صدایخنده فرو می نشست، پروفسور گفت: " حالا من می خوامکه متوجه این مطلب بشین که ای نشیشه نمایی از زندگی شماست، توپهای گلف مهمترین چیزها در زندگی شماهستند –خدایتان، خانواده تان، فرزندانتان، سلامتیتان،دوستانتان و مهمترین علایقتان- چیزهایی که اگر همه چیزهای دیگراز بین بروند ولی اینها بمانند، باز زندگیتان پایبرجا خواهد بود. سنگریزه ها سایر چیزهای قابل اهمیتهستند مثل کارتان، خانه تانوماشنتان. ماسه ها هم سایر چیزها هستند- مسایل خیلی ساده. "
پروفسور ادامه داد: "اگر اول ماسه ها رو در ظرف قرار بدید، دیگر جایی برای سنگریزه ها وتوپهای گلفباقی نمی مونه، درستعین زندگیتان. اگر شما همه زمان و انرژیتان رو روی چیزهای سادهو پیش پاافتاده صرف کنین، دیگر جایی و زمانی برایمسایلی که برایتان اهمیت دارهباقی نمی مونه. به چیزهایی که برای شاد بودنتان اهمیت داره توجهزیادی کنین، بافرزندانتان بازیکنین، زمانی رو برای چک آپ پزشکی بذارین. با دوستان و اطرافیانتانبه بیرون بروید و با اونها خوشبگذرونین. همیشهزمان برای تمیز کردن خانه وتعمیر خرابی ها هست. همیشه در دسترس باشین. اول مواظب توپهای گلف باشین، چیزهاییکه واقعاً برایتان اهمیت دارند،موارد دارای اهمیت رو مشخص کنین. بقیه چیزها همونماسه ها هستند. " یکی از دانشجویان دستش را بلند کرد وپرسید: پس دو فنجان قهوهچهمعنی داشتند؟ پروفسور لبخند زد و گفت: " خوشحالم که پرسیدی. این فقط برای اینبود که به شما نشون بدم که مهمنیست که زندگیتان چقدر شلوغ و پر مشغله ست، همیشه دراون جایی برای دو فنجان قهوه برای صرف با یک دوستهست!
توانایی و استعداد ذاتی كه در هر انسان وجود دارد به وسعت جهان آفرینش است و برای پیوستن و به دست آوردن چنین نیرویی در زندگی باید با خود واقعی همنوا شده و با معنای واقعی زندگی همگام بود. ما همه چیز را در باطن خود داریم و ابزاری را كه برای لذت بردن از اینجا و اكنون مورد نیاز است در اختیار ماست برای خلق لحظاتی سرشار از سرخوشی، سلامتی و آرامش خیال باید ژرفترین دیدها را نسبت به زندگی كشف كنیم باید كاری كنیم كه این انرژی ما را پر كند و از درون ما سرازیر شود.
هرگز اجازه ندهید كه اتفاقات جهان شما را تحت تأثیر خود قرار دهد، تمام تلاشتان این باشدكه خودتان بر آنها تأثیر بگذارید. باید یاد بگیریم كه بر اتفاقات خارج از كنترل خود بیاعتنا باشیم. سپس به امید دستیابی به بهترینها به نیروهای درونی خود اتكا كنیم تا این هوشیاری و برتری و توانایی ناخودآگاه را كه از دید ما پنهان است به مراقبت از ما بپردازد. عشق، سازگاری و نیروی محبت خود را از خزانه سرشار وجود خود بیرون بكشید و تبلور این گنجینه نایاب را در دنیای خارج خود مشاهده كنید. اگر و تن خود را در آرامشی عمیق فرو ببرید از هیچ ناشناختهای در آینده ترس نخواهید داشت. ما مجبور نیستیم كه خود را تحت سلطه هر نیرویی خارج از درون خویش قرار دهیم.
عشق الهی كه در قلب و ذهن ما آشیانه دارد همه آنچه را كه برای شادی و خوشبختی به آن نیاز داریم برای ما فراهم میآورد. اگر همیشه با توقعات و انتظارات دیگران زندگی كنید و در همه زمینهها پیرو اصول و روشهایی باشید كه آنها به شما تلقین میكنند از شادمانی و آرامش محروم خواهید شد. اگر به خاطر حرف دیگران از دنبال كردن اهداف خود عقب نشینی كنید انگار كه خیلی قطعی به آنها میگویید: برای من نظر شما درباره زندگی از نظر خودم مهمتر است، من برای جلب رضایت شما تلاش میكنم تا آنچه از دستم بر میآید برای خشنودی شما انجام دهم. زندگی هر كدام از ما نتیجه نگرش و طرز تلقی ما از دنیاست. ما باید آزادانه و بدون محدودیت، فكر و باور خود را انتخاب كنیم. اگر شما به اختیار خود برای وجدانتان احترام قایل نشوید احترام به خود را نادیده گرفتهاید و مدتی نمیگذرد كه در ارزیابی زندگی خود را ناتوان میبینید پس سعی كنید در عصر خود و زندگی در دنیا باشكوه و عظمت زندگی كنید و از تواناییهای فوق العادهایی كه دارید بهرهمند شوید.
هرگز به دلیل رفتار بد دیگران در خشم و اندوه و دلشكستگی نباشید. چون در روند زندگی خود دچار مشكل میشوید و نمیتوانید از مجموعة توانمندیها و فرصتهای خود در جهت زندگی بهتر بهرهمند شوید.
عشقبههماناندازهکهیکاحساساستیکمفهومنیزهست. تعریف و انتظاراتیکهشماازعشقداریدبهنحوچشمگیریبهشریکزندگیکهجویایشهستید و احساسخشنودی و لذتیراکهازکناراوبودنمیطلبیدبستگیدارد. ازآنجاکهنظرشمادرموردعشقمعمولاانعکاسیاستازرفتاریکهپدر و مادر و بهطورکلیسرپرستباشماداته و یارفتاریکهشماباآنهاداشتهایدبنابراینکشف و نگرشیبهآنرفتارهانکاتبسیاریراآشکارخواهدساخت. اگرپدر و مادرشماالگوییازعشقکمالیافتهرابهشمامنتقلکردهباشند. توضیحاتکاملتردربارهاینمظلبجالبدرادامهمطالب...
وجود داره و با تمام توانش سعی داره، ما رو جذب کنه.
حتی اگه بمون دروغ بگه یا فریبمون بده، به هر حال میخواد ما رو جذبه خودش کنه.
من به این نمیگم زندگی چون زندگی تو یه زندون حبسه.
چیزی که ما داریم می بینیم، کسی ایه که زندگی رو حبس کرده و خودشو مثه اون درآورده.
به هر حال درسته که اگه بخوایم زندگی رو پیدا کنیم و اونو نجات بدیم خیلی وقت میگیره و نمی تونیم دستورای این زندگی تقلبی رو انجام بدیم؛ بهتره بریم دنبالش تا حداقل آدمای بعد از ما بتونن راحت از زندگیشون استفاده کنن.
دنباله زندگی گشتن خودش تجربه کردن زندگیه. این زندگیه تقلبی داره ما رو نابود میکنه. داریم میریم به سمتی که اون میخواد. داریم از بین میریم. دیگه محبت معنایی نداره چون سرچشمه ی اونو گم کردیم.
حاضری با هم بریم و زندگی رو نجات بدیم؟؟؟
نیازی نیست با این زندگی تقلبی دعوا کنیم. فقط ازش دوری کنیم. همین
وقتی از این زندگی دوری می کنیم، فکرمون باز میشه و اونوقته که می تونیم حدس بزنیم زندگی کجا حبسه.
به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم و مردنی عطا کن که بر بیهودگیش سوگوار نباشم برای اینکه هرکس آنچنان می میرد که زندگی کرده است
به هرکی دوست میداری بیاموز که عشق اززندگی کردن بهتر است و به هرکس که بیشتر دوست میداریش بچشان که دوست داشتن از عشق برتر است
تو را سپاس می گویم که در مسیری که در راه تو بر می دارم آنها که باید مرا یاری کنند سد راهم می شوند، آنها که باید بنوازند سیلی می زنند، آنها که باید در مقابل دشمن پشتیبانمان باشند پیش از دشمن حمله میکنند و ..... تا در هر لحظه از حرکتم به سوی تو از هر تکیه گاهی جز تو بی بهره باشم.