تبلیغات
زندگی نامه | zendeginame زندگی نامه - مطالب وقت زندگی
 

آرزوهایی از ویکتور هوگو...

نویسنده: آرمین موضوع: وقت زندگی،  جالب، 

 

اول ازهمه برایت آرزو مى‌کنم که عاشق شوى 
و اگر هستى، کسى هم به تو عشق بورزد 
و اگر اینگونه نیست، تنهاییت کوتاه باشد 
و پس از تنهاییت، نفرت از کسىنیابى 
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید 
اما اگر پیش آمد، بدانى چگونه به دوراز ناامیدى زندگى کنى 

برایت همچنان آروز دارم دوستانى داشته باشی
از جمله دوستان بد و ناپایدار 
برخى نادوست و برخى دوستدار 
که دست کم یکى در میانشان بى‌تردید مورد اعتمادت باشند 
و چون زندگى بدین گونه است 


برایت آروزمندم که دشمن نیز داشته باشى 
نه کم و نه زیاد ...... درست به اندازه 
تا گاهىباورهایت را مورد پرسش قرار دهند 
که دست کم یکى از آنها اعتراضش به حق باشد 
تا که زیاده به خود غره نشوى 

و نیز آروزمندم مفید فایده باشى، نه خیلىبی‌خاصیت 
تا 
                                          باقیه متن در ادامه ی مطلب

ادامه مطلب

 

() نظرات

 

عشق

نویسنده: یاسمن موضوع: شیوه ی زندگی،  وقت زندگی، 

 

برای عشق تمنا کن ولی خار نشو.

 برای عشق قبول کن ولی غرورتت را از دست نده.

  برای عشق گریه کن ولی به کسی نگو.

برای عشق مثل شمع بسوز ولی نگذار پروانه ببینه.

برای عشق پیمان ببند ولی پیمان نشکن .

برای عشق جون خودتو بده ولی جون کسی رو نگیر.

برای عشق وصال کن ولی فرار نکن .

برای عشق زندگی کن ولی عاشقونه زندگی کن .

برای عشق بمیر ولی کسی رو نکش .

برای عشق خودت باش ولی خوب باش

 

برچسب ها: عشق،  

() نظرات

 

دوستدار تو

نویسنده: یاسمن موضوع: وقت زندگی،  جالب، 

 

دوستدار تو

 

امروز صبح که از خواب بیدار شدی، نگاهت می کردم؛ و امیدوار بودم که با من حرف بزنی، حتی برای چند کلمه، نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد، از من تشکر کنی. اما متوجه شدم که خیلی مشغولی، مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی.
 
وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی: سلام؛ اما تو خیلی مشغول بودی. یک بار مجبور شدی منتظر بشوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی. بعد دیدمت که از جا پریدی. خیال کردم می خواهی با من صحبت کنی؛ اما به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات او با خبر شوی. تمام روز با صبوری منتظر بودم. با اونهمه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی. متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی، شاید چون خجالت می کشیدی که با من حرف بزنی، سرت را به سوی من خم نکردی.
 
تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری. بعد از انجام دادن چند کار، تلویزیون را روشن کردی. نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی از روزت را جلوی آن می گذرانی؛ در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری...
 
باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی، شام خوردی؛ و باز هم با من صحبت نکردی. موقع خواب...، فکر می کنم خیلی خسته بودی.
 
بعد از آن که به اعضای خوانواده ات شب به خیر گفتی ، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی. اشکالی ندارد. احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام. من صبورم، بیش از آنچه تو فکرش را می کنی. حتی دلم می خواهد یادت بدهم که تو چطور با دیگران صبور باشی.
 
من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم. منتظر یک سر تکان دادن، دعا، فکر، یا گوشه ای از قلبت که متشکر باشد. خیلی سخت است که یک مکالمه یک طرفه داشته باشی. خوب، من باز هم منتظرت هستم؛ سراسر پر از عشق تو...
 
به امید آنکه شاید امروز کمی هم به من وقت بدهی.
 

 

دوست و دوستدارت: خدا

 

 

برچسب ها: خدا، مصاحبه ای با خدا، داستان،  

() نظرات

 

دیوار شیشه ای

نویسنده: آرمین موضوع: وقت زندگی،  جالب، 

 

یه روز یه دانشمند یه آزمایش جالب انجام داد...

اون یه اکواریم شیشه ای ساخت و اونو با یه دیوار شیشه ای دو قسمت کرد . تو یه قسمت یه ماهی بزرگتر انداخت و در قسمت دیگه یه ماهی کوچیکتر که غذای مورد علاقه ی ماهی بزرگه بود . ماهی کوچیکه تنها غذای ماهی بزرگه بود و دانشمند به اون غذای دیگه ای نمی داد...

او برای خوردن ماهی کوچیکه بارهاوبارها به طرفش حمله می کرد، اما هرباربه یه دیوارنامرئی می خورد.همون دیوارشیشه ای که اونوازغذای مورد علاقش جدا می کرد.بالا خره بعد از مدتی از حمله به ماهی کوچیک منصرف شد.

او باور کرده بود که رفتن به اون طرف اکواریوم و خوردن ماهی کوچیکه کار غیر ممکنیه . دانشمند شیشه ی وسط رو برداشت و راه ماهی بزرگه رو باز کرد اما ماهی بزرگه هرگز به سمت ماهی کوچیکه حمله نکرد. اون هرگز قدم به سمت دیگر اکواریوم نگذاشت . میدانید چرا؟

اون دیوار شیشه ای دیگه وجود نداشت، اما ماهی بزرگه تو ذهنش یه دیوار شیشه ای ساخته بود. یه دیوار که شکستنش از شکستن هر دیوار واقعی سخت تر بود اون دیوار باور خودش بود. باورش به محدودیت. باورش به وجود دیوار. باورش به ناتوانی .ما هم اگه خوب تو اعتقادات خودمون جستجو کنیم، کلی دیوار شیشه ای پیدا می کنیم...

 

برچسب ها: داستان،  

() نظرات

 

سخنی از بزرگان

نویسنده: یاسمن موضوع: وقت زندگی،  جالب، 

 

بعضی مردم رامی توان همیشه یا تمام مردم را بعضی مواقع فریب داد ولی نمی توان همه ی مردم را برای همیشه فریب داد

"آبراهام لینکلن"

هولناک است از تشنگی در دریا هلاک شدن.چرا باید حقیقت خویش را چنان نمک آلود کرد دیگر تشنگی را فرو ننشاند.    

 "نیچه"

یک خطای مادرزاد وجود دارد.و آن این تصور است که ما به این دنیا آمده ایم که خوش باشیم... زندگی عمیقا غرق رنج است و از بند آن نمی توان رست. ورورد ما به این زندگی با گریه روی می دهد. مسیر زندگی در ژرفایش همیشه تراژیک است:و پایان آن حتی تراژیک تر

"شوپنهاور"

 

برچسب ها: سخن بزرگان،  

() نظرات

 

قطعه ای زیبا از "صدای پای آب" با صدای زنده یاد خسرو شکیبایی

نویسنده: آرمین موضوع: وقت زندگی، 

 

قسمتی بسیار زیبا از صدای پای آب اثر سهراب سپهری...


بشنوید با صدای زنده یاد خسرو شکیبایی:  


 من به آغاز زمین نزدیکم.

نبض گل‌ها را می‌گیرم.

آشنا هستم با، سرنوشت تر آب ، عادت سبز درخت.

روح من در جهت تازه اشیا جاری است.

روح من کم سال است.

روح من گاهی از شوق، سرفه‌اش می‌گیرد.

روح من بیکار است:

قطره‌های باران را، درز آجرها را، می‌شمارد.

روح من گاهی، مثل یک سنگ سر راه حقیقت دارد.

من ندیدم دو صنوبر را با هم دشمن.

من ندیدم بیدی، سایه‌اش را بفروشد به زمین.

رایگان می‌بخشد، نارون شاخه خود را به کلاغ.

هر کجا برگی هست، شور من می‌شکفد.

بوته خشخاشی، شست و شو داده مرا در سَیَلان بودن.

مثل بال حشره وزن سحر را می‌دانم.

مثل یک گلدان می‌دهم گوش به موسیقی روییدن.

مثل زنبیل پر از میوه تب تند رسیدن دارم.

مثل یک میکده در مرز کسالت هستم.

مثل یک ساختمان لب دریا نگرانم به کشش‌های بلند ابدی.

تا بخواهی خورشید، تا بخواهی پیوند، تا بخواهی تکثیر.

من به سیبی خشنودم

و به بوییدن یک بوته بابونه.

من به یک آینه، یک بستگی پاک قناعت دارم.

من نمی‌خندم اگر بادکنک می‌ترکد.

و نمی‌خندم اگر فلسفه‌ای ، ماه را نصف کند.

من صدای پر بلدرچین را می‌شناسم،

رنگ‌های شکم هوبره را، اثر پای بزکوهی را.

خوب می‌دانم ریواس کجا می‌روید،

سار کی می‌آید، کبک کی می‌خواند، باز کی می‌میرد،

زندگی رسم خوشایندی است.

زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ،

پرشی دارد اندازه عشق.

زندگی چیزی نیست، که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود.

زندگی‌ جذبه دستی است که می‌چیند.

زندگی نوبر انجیر سیاه، در دهان گس تابستان است.

زندگی بعد درخت است به چشم حشره.

زندگی تجربه شب پره در تاریکی است.

زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد.

زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می‌پیچد.

زندگی دیدن یک باغچه از شیشه مسدود هواپیماست.

خبر رفتن موشک به فضا،

لمس تنهایی «ماه»،

فکر بوییدن گل در کره‌ای دیگر.

زندگی شستن یک بشقاب است.

زندگی یافتن سکه دهشاهی در جوی خیابان است.

زندگی «مجذور» آینه است

زندگی گل به «توان» ابدیت،

زندگی «ضرب» زمین در ضربان دل ما،

زندگی «هندسه» ساده و یکسان نفسهاست.

هر کجا هستم، باشم،

آسمان مال من است.

پنجره، فکر، هوا، عشق، زمین مال من است.

چه اهمیت دارد

گاه اگر می‌رویند

قارچ‌های غربت؟


                                     ادامه ی متن در ادامه ی مطلب....

ادامه مطلب

 

برچسب ها: سهراب، شعر، سپهری، صدای پای آب، خسرو شکیبایی، پادکست،  

() نظرات

 

زندگی

نویسنده: یاسمن موضوع: عمومی،  وقت زندگی، 

 

یک خطای مادرزاد وجود دارد.و آن این تصور است که ما به این دنیا آمده ایم که خوش باشیم... زندگی عمیقا غرق رنج است و از بند آن نمی توان رست. ورورد ما به این زندگی با گریه روی می دهد. مسیر زندگی در ژرفایش همیشه تراژیک است:و پایان آن حتی تراژیک تر

"شوپنهاور"

 

برچسب ها: سخن بزرگان،  

() نظرات

 

معشوق من

نویسنده: یاسمن موضوع: وقت زندگی، 

 

به نام بی نام او

معشوق

     نمی دانم چند سال پیش بود، قبل از اینکه به دنیا بیایم، وقتی می خواستم از خدا جدا شوم ترسی از تنهایی و دورافتادن از خدا نمی گذاشت تا دنیا را تجربه کنم. اما در آنجا دیدم که در دنیا کسی هست که تنهایی مـرا برطرف کند.

  ابتدا عاشق هم می شویم، بواسطه عشق عاشق همه می شویم و به دنبالش در همین دنیا به خدا می رسیم.

اگر آن بالا تو را کنار خود در این پایین نمی دیدم، لحظه ای نمی خواستم دنیا را تجربه کنم. من به دلگرمی وجود تو به دنیا آمدم، چند سال طول کشید تا تو را پیدا کردم و چند سال دیگر گذشت تا تو را شناختم و چند صباحی گذشت تا قصه بیادم آمد و درک کردم که تو همان معشوقی هستی که قرار بود من را به خدا برسانی ...  

 

برچسب ها: عشق،  

() نظرات

 

حقیقت زندگی

نویسنده: سحر موضوع: وقت زندگی، 

 

زندگی حقیقتی است که همه ی جانداران با آن مواجه می شوند. منظورم از جانداران یعنی همه ی موجودات زنده اعم از انسان ها ، حیوانات ، گیاهان و هر چیز ریز و درشتی که حرکت می کند و یا نفس می کشد . من یک انسانم پس می خواهم درباره ی زندگی انسان ها بگویم .

بگذارید اول از خودم شروع کنم . من کسی هستم که حقیقت زندگیم را قبول دارم و با آن کنار آمده ام می خواهد چه بد باشد چه خوب.اما همه انسان ها افکار شبیه به همی ندارند و خیلی از آن ها مثل من فکر نمی کنند . روشن تر بگویم دوست دارند زندگی آن طور که باب میلشان است پیش برود برای مثال اگر فردی از اعضای خانوادیشان فوت کند، با حقیقت مرگ آن فرد روبرو نمی شوند و در آخر یا افسردگی می گیرند و یا از غم دوری آن خودشان هم دق می کنند.

به طور کلی زندگی کنونیشان را نمی پذیرند . دنیای این گونه افراد را ترس فرا گرفته است که نکند اتفاق بدی روی زندگیشان تاثیر گذار باشد .  

 

برچسب ها: زندگی،  

() نظرات

 

جعبه مداد رنگی ها

نویسنده: سحر موضوع: شیوه ی زندگی،  وقت زندگی، 

 

همه ما مداد رنگی ها توی جعبمون حاضر بودیم که صاحبمون اومد و گفت برای من نقاشی طبیعت رو بکشین . بعد از دقایقی مداد رنگی ها از جعبشون بیرون اومدن و آماده برای کشیدن نقاشی شدن . من دیر تر از همه مداد رنگی ها از جعبه بیرون اومدم چون می دونستم که این نقاشی به من نیاز نداره . روی میز آقای هاشمی ، صاحبمو میگم ، ایستاده بودم که صورتی اومد و گفت تو رنگ سفیدی ، به هیچ دردی نمی خوری اما من مد روزم چه پسر چه دختر منو می پسندن بعد از اون مشکی اومد و گفت من خیلی مشهورم صاحبم توی بیشتر کارها از من استفاده می کنه اما تو چی؟

نوبت سبز بود که منو تحقیر کنه . اومد جلو ، یک تنه ی محکم به من زد و گفت من رنگ طبیعتم به خاطر همین خیلی از من استفاده می کنن ولی تو ........

خلاصه هر کدوم از مداد ها با حرفاشون به من یک کنایه می زدن و می رفتن سر کارشون .

خیلی حالم بد بود انگار زمین و زمان روی سرم خراب شده بود . کم کم داشت کار مداد رنگی ها تموم می شد ، شب شده بود همه رفتن توی جعبه و خوابیدن اما من بیدار بودم اون شب توی آسمون اونقدر ستاره کشیدم تا تموم شدم.

اما الآن خیلی خوشحالم که توی جعبه ی مداد رنگی های بهشتی هستم و از این بابت خدا رو شکر می کنم.

پس همیشه سع کنیم تو زندگی سفید باشیم و موندگار

 

برچسب ها: زندگی، داستان،  

() نظرات